تبليغاتX
يه كافه با ديوارای آجری

فکرم از روی "ورود به دلخواه" مشایخی که بالای یکی از میزان هاست، می لغزد و از لای سوراخ های دیوار آکوستیک رد می شود. از لای شب قبل، با راپسودی مجار و رشید خانش. از بین شکاف "خونه ی مادربزرگه" به سبک جَز. می افتد توی کلاس کناری. باخ می زنند. نفس کم آورده ام. نه از آن نفس کم آوردن هایی که وسط قطعه هجوم می آورد. انگار که هزار خیابان بی درخت دویده باشم. به هوا چنگ می زنم.

نشسته ام در راه پله ای که دیوار های سنگی اش، پیچ می خورد تا بالا و پایین بعضی هاشان، پنجره دارد. تا "دیروز" دویده ام. س. کوه های آن تهِ ته را نشانم می دهد. رنگِ آبی-نارنجی شان را و درختی که جلو تر از کوه ها، ایستاده است و همه ی این ها او را یاد آتشکده ای خوش خاطره می اندازد. چنار های پشت پنجره، چشمم را گرفته است. دست دراز کنم، برگ هایشان آنِ من است. پایین، کسی را تشویق می کنند. نوبت س. است و رقص مالیخولیایی با بتهوون اش.

بابا، چهار نفرمان را می برد کنار دره. قبل تَرَش داشت از سقوط حرف می زد و انتخاب های نابه جا. دلم می خواهد رو بگردانم. نمی شود. با دوربین، به گل های سر راه ناخنک می زنم. بعد نوبت بوی رنگ است که نفوذ کند جایی، بین فکر هایی که هیچ وقت کلمه نمی شوند. خیال همیشه مهربان س. است که در پس زمینه ی ذهنم "قبل از سقوط" می زند.

چند ساعت بعد، می نشینم روی صندلی پلاستیکی آشنا. رو به روی مشایخی. "ورود به دلخواه"ش را لبخند کج می زنم. بعد فکرم را سر می دهم تا برود و برود. تا ابد برود. از باخ پیر هم پیش تر برود. بی باک شده ام. می دانم این بار جایی می ایستم که خیابان بی درخت نداشته باشد.    

 

"یادداشت پنج شنبه"

+ ترانه جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 20:59 |
به: بابای دوری که لنگ هایی دراز داشت.

حالا دارم یادگار های آبی را از گوشه و کنار برمی دارم. روز های آبی، حرف های آبی، نگاه های آبی را. راستش را بخواهی، نگاه آبی اصلا وجود ندارد؛ صرفا یک جور وهم خوش آب و رنگ است، برای وقت هایی که چنگ زدن به واقعیت، دردآور می شود.

روزگار را چه دیدی. شاید روزی، به دیاری دیگر، برایت بگویم از وهم آبی رنگت. از خیالت، که به گلستان می ماند. نه آن که من ابراهیمش باشم. نه. تو گلستانی و من شاخه ای از گلستانت. یک روز همه ی آبی-یادگار ها را از کیسه ای بیرون خواهی آورد. کمکم خواهی کرد که به یاد بیاورم، که بوده ام. از این روز های گنگ بیرونم خواهی کشید. از این وهم باطل.

به دیاری دیگر، شاید، من ابراهیم باشم و تو گلستانم، در آتش.

+ ترانه سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 18:2 |

دود، لای مارپیچ-پله های ساختمان رسوخ کرده. بو می آید. بوی سوختن و آتش هایی که اصلا نیستند. پناه به ساز می برم. مگر باخ یا شوپن این صدا ها را در خودشان بپوشانند.

کسی هست، که پوشانندگی اش (!) از هزار باخ و بارتوک و بتهوون قوی تر است. کسی که واقعا مثل هیچ کس نیست. از آن آدم ها که خیالشان درمان است و حضور یک لحظه ای شان، خود زندگی.

از همان آدم ها که این روزهای لنگ در هوا را چنان خوب می کنند، که فکر رفتنشان -که ناگزیر است- یک گلوله ی بزرگ می شود و گیر می کند در گلو.

پ.ن: می گویم خوب، چون کلمه ی بهتر و واقعی تری ندارم. هر چه می خواهید جایش بگذارید.

پ.پ.ن: از همان آدم ها که یادت می آورند امروز چه روزی بود و تقدسش چه بود.

+ ترانه سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 20:21 |
دلم از همه ی پیام های تسلیت اینترنت می گیرد. می خوانم، "گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام  هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها  از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی!"

این از همه بیشتر به دلم می نشیند.

پ.ن: پیام م.ع هم به دلم نشست.

 

+ ترانه جمعه نوزدهم اسفند 1390 10:14 |

چند روزی اتاقم بی پرده خواهد بود. می توانم برای خانم پیر "آن طرف" حسابی دست تکان بدهم. برای ترشی ها و پتو های گل دارِ ایوانش. برای همه ی اسپند هایی که برای نوه هایش دود می کند. پر خواهد شد از دیوانگیِ من. دست تکان دادن هایم فقط به خانم پیر همسایه محدود نمی شود. حیاط سمت راست پر از نوستالژی است. بهار که بیاید، پر خواهد شد از گل های جدید و بازی پر سر و صدای بچه ها. بوی فواره هاشان تا بالا خواهد آمد. تا اینجا که من نشسته ام. فکر می کنم اگر عکس اتاقم توی حوضشان بیافتد، مرا می بینند، لای فیگور "پیری". در حال دید زدن بازیشان. حتی ممکن است مرا با همسایه ی رو به رو اشتباه بگیرند.

 

پ.ن: من به جای ترشی، اطلسی و شمعدانی و نیلوفر پشت پنجره می گذارم.

+ ترانه چهارشنبه دهم اسفند 1390 21:54 |
زیر نور چراغ مطالعه داغ می شود همه ی بیضایی های خوانده شده. بی تابم. پنجره باز می کنم. سرما راهش را می کشاند طرف زنگ باد. از روی پارچه ی متقال و کنف های سرگردان رد می شود و لای شاخه های نارون گم می شود. جانت در کف نارونی چنین باشد، به خود پیچیدنش را می بینی.

نام گذاشته باشی برای تک تک برگ ها و دلت طاقت بیاورد افتادن آخرین برگ را؟ هزار و یکمینش، شاید!

+ ترانه دوشنبه هفدهم بهمن 1390 22:19 |
به سایه ی پرنده ای می مانی که لحظه ای از روی فرش نور خورده رد می شود...

همان قدر امید بخش. همان قدر در ل ح ظ ه...

+ ترانه سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 17:12 |
آویز فیروزه ای روی دیوار، روز ها را می شمارد. ساعت ها را هم. بی هوده می شمارد.

آویز فیروزه ای، دارد چیزی فراتر از یک عادت می شود. یک چیز خطرناک می شود که می بلعد و نابود می کند. می شکاندم.

 

 

آب دادن گل هایم بین عادت های مضحک خشکیده است. "تولدت مبارک" را که خیلی وقت است کنار گذاشته ام.

شاید هم نه.

 

+ ترانه چهارشنبه هفتم دی 1390 18:15 |
خویشاوندِ کارگردانچه مان یک تئاتر جدید گذاشته. نه دیده امش و نه شنیده امش، فقط محض اطلاع و این ها خبر می دهم بهتان.

اسمش هست: از این سال ها ده هزار خنده طلب دارم، ده هزار روز خوش

 

پ.ن: تالار مولوی...

پ.پ.ن:نه اینکه خیال کنید خویشاوندمان دوست دارد غمگین باشد ها! اگر یک نفر باشد که خنده ای یا روز خوشی از کسی طلب داشته باشد، همین یک نفرِ آشناست.

+ ترانه یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 18:36 |
فکر کنم یک بار دیگر شانه بالا بیاندازم، ایمانم هم سر بخورد و حتی صدای شکستنش، آزارم ندهد.

+ ترانه یکشنبه سیزدهم آذر 1390 19:24 |


Powered By
BLOGFA.COM