فکرم از روی "ورود به دلخواه" مشایخی که بالای یکی از میزان هاست، می لغزد و از لای سوراخ های دیوار آکوستیک رد می شود. از لای شب قبل، با راپسودی مجار و رشید خانش. از بین شکاف "خونه ی مادربزرگه" به سبک جَز. می افتد توی کلاس کناری. باخ می زنند. نفس کم آورده ام. نه از آن نفس کم آوردن هایی که وسط قطعه هجوم می آورد. انگار که هزار خیابان بی درخت دویده باشم. به هوا چنگ می زنم.
نشسته ام در راه پله ای که دیوار های سنگی اش، پیچ می خورد تا بالا و پایین بعضی هاشان، پنجره دارد. تا "دیروز" دویده ام. س. کوه های آن تهِ ته را نشانم می دهد. رنگِ آبی-نارنجی شان را و درختی که جلو تر از کوه ها، ایستاده است و همه ی این ها او را یاد آتشکده ای خوش خاطره می اندازد. چنار های پشت پنجره، چشمم را گرفته است. دست دراز کنم، برگ هایشان آنِ من است. پایین، کسی را تشویق می کنند. نوبت س. است و رقص مالیخولیایی با بتهوون اش.
بابا، چهار نفرمان را می برد کنار دره. قبل تَرَش داشت از سقوط حرف می زد و انتخاب های نابه جا. دلم می خواهد رو بگردانم. نمی شود. با دوربین، به گل های سر راه ناخنک می زنم. بعد نوبت بوی رنگ است که نفوذ کند جایی، بین فکر هایی که هیچ وقت کلمه نمی شوند. خیال همیشه مهربان س. است که در پس زمینه ی ذهنم "قبل از سقوط" می زند.
چند ساعت بعد، می نشینم روی صندلی پلاستیکی آشنا. رو به روی مشایخی. "ورود به دلخواه"ش را لبخند کج می زنم. بعد فکرم را سر می دهم تا برود و برود. تا ابد برود. از باخ پیر هم پیش تر برود. بی باک شده ام. می دانم این بار جایی می ایستم که خیابان بی درخت نداشته باشد.
"یادداشت پنج شنبه"
