.
.
.
.
.
.
.
.
.
این داستان کلا همین جوری ادامه داره. فقط...گویا طرف مقابل مشکل شنوایی "هم" داره...گویا...
|
به شرفم قسم اگه نگاه کنم. قول می دم چشم هامو محکم بگیرم. قول!!حتی گوشامو می گیرم که نفهمم کدوم طرف می ری. از گوشه ی چشم هم نگاه نمی کنم.قول، قول، قول!!! فقط یه قولی به من بده،وقتی دیدم پیدات نمی کنم، خودت برگرد. صدات کردم جوابمو بدی هااا!! خب، آماده ای؟ ۱...۲...۳...۴...۵...۶...
. . . . . . . . .
این داستان کلا همین جوری ادامه داره. فقط...گویا طرف مقابل مشکل شنوایی "هم" داره...گویا... + ترانه سه شنبه 19 آبان1388
10:32 |
با در حرف زدم، ديوار قهر کرد، با ديوار حرف زدم، در قهر کرد، با خودم حرف زدم، به من خنديدند، با ديگران حرف زدم، با من قهر کردند، سکوت کردم، نعره زدند، با هر دو صحبت کردم، به حرفم گوش نکردند، اتاق را ترک کردم، سکوت برقرار شد. خيلی وقت است که مردم فکر می کنند، که در و ديوار حرف نمی زنند! بارون می خوره پشت شیشه های کافه. دلم خیلی وقته که گرفته،ولی اگه بیشتر از این هم جا برای گرفتن داره...خب بیشتر می گیره!! با فنجونای دم دستم بازی می کنم...کارم شده همین... + ترانه یکشنبه 10 آبان1388
16:26 |
دیگه حتی جای سکوتی هم برای من باقی نمونده...
قایم موشک بازی هم دیگه کافیه.من قانع شدم،فراوان...
یه جمله ای رو یه جایی خوندم و خیلی خوشم اومد.اون آدمه نمی دونه که اینجانب الان این جمله رو نقل قول می کنم.جمله اینه (البته با اجازه!): روی آدمای بی صدا شکل نت احساس رو می کشیم که چی؟؟؟ واقعا که چی؟ها؟که امید واهی به خودمون بدیم؟ به یه نتیجه ای رسیدم،شاید درست نباشه،شاید احمقانه باشه...ولی به هر حال من فکر می کنم امید پیش زمینه ایه برای افسردگی (مزمن!)
فعلا گیر دادم به Jazz! دیگه خودتون تا تهش رو بخونین...!! + ترانه چهارشنبه 29 مهر1388
8:50 |
سلام بر اهالی کافه، این شعر از شاملو ی عزیزه. یک وقت فکر نکنید مال کس دیگه ایه...
شب تار شب بیدار شب سرشار است زیباتر شبی برای مردن.
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
شب سراسر شب یک سر از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده است.
دریای خالی دریای بی نوا...
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست
تالاب تاریک سبک از خواب برآمد و با لالای بی سکون دریای بی هوده باز به خوابی بی رویا فرو شد...
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است و زخم تبر را با لعاب سبز خزه فرو می پوشد.
حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است.
شب تار است شب بیمار است از غریو دریای وحشت زده بیدار است شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است
زیباتر شبی برای دوست داشتن.
با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست. با آسمان بگو.
یکهو افتاد تو سرم و چرخ خورد و چرخ خورد...تا افتاد توی کافه... بارکاروله ی چایکوفسکی هم باهاش می چسبه! + ترانه سه شنبه 7 مهر1388
18:27 |
اطلاعیه رو برداشتم.
کافه بازه.
+ ترانه یکشنبه 5 مهر1388
18:15 |
اعلامیه ی پشت شیشه ی کافه رو می بینین؟
نوشته تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...
هر چند... اگه خوب نگاه کنین،ته کافه،توی اتاق پشتی،کسی رو می بینین که عین دیوونه ها داره توی دو متر جا رژه می ره و سی دی ها رو جا به جا می کنه... روی پیانو یه لایه خاک نشسته.روی درش با انگشت می نویسم:نمی دونم چرا... می رم زیر پیشخون کز می کنم.
همین. + ترانه شنبه 4 مهر1388
21:57 |
چند وقت پيش ترانه تو يه ديالوگی كه رد و بدل شد بهم گفت: كافه دار ِ پير! چكاوك كامنت گذاشت كه حتما پير شدی كه همكار آوردی. و من با خودم فكر كردم آره كاملا پير. از بس نمی دونم هميشه خودم عجله كردم يا دنيا دويده و منم واسه اينكه جا نمونم دنبالش د ِ بدو! همه ی پيشامدايی كه واسه همه صد سال طول می كشه واسه من خيلی زود اتفاق افتاده و تموم شده گذشته. و اين كه ترانه گفت كافه دار پير يادم افتاد كه با يه حساب سرانگشتی نبايد زياد به آخرش مونده باشه. خلاصه همه اينارو به هم بافتم كه بگم گرچه خيلی وقت نيست كه اين كافه پا گرفته اما برا من كه دارم می دوم خيلی وقته و البته تعطيلاتی هم در پيش رو دارم كه كاملا رسميه... اينه كه اينجانب هم قراره تعطيل باشم. اگه يه روزی يه جايی دوباره گذارم به كافه افتاد، كه می بينمتون. دلم واسه همتون تنگ می شه... نگاهم نكنيد ديگه اونطوری. اگه فك كرديد جلو هفتاد و دو ملت می زنم زير گريه، در اشتباهيد. در ضمن، من دارم می رم اما ترانه هست، آجر ديوارا هم به اين راحتيا نمی ريزه! بناش مطمئنه! خودم چيدمشون!! راستی اين پلاكو می بينيد؟ می ذارمش تو كافه... هميشه گردنم بود. همه اين توهم براشون پيش اومده كه اگه گردنم نباشه يه بلايی سرم مياد. اما من بهشون می خندم هميشه، واسه همين با خيال راحت آويزونش می كنم پشت شيشه كافه... پيش آدرس مغازه های شما!
دوستون دارم به اندازه ی همه ی چيزای خوب (كه حتما هستند.) با اينكه شايد روز دارين اين پستو می خونين اما: شب خوش! ته نوشت: ببخشيد ترانه جان كه بهت نگفتم، ترجيح دادم تو هم مث همه همين جا بخونيش. + سپيد(مرخص) جمعه 3 مهر1388
16:17 |
فوق العاده
يه چند روز تعطيل مي كنم و كركره ام رو هم مي كشم پايين. همه ي سعيمم مي كنم كه از همه چي دور باشم...
مجبور مي شم واسه يه كار سركاري پاشم برم دانشگاه. -ديروز فهميدين؟ مشكاتيان رو؟ -مشكاتيان رو چي؟! -چي نداره بچه، كجاي كاري؟ ديروز فوت كرد. گيجم... -هان؟! چرا چرت و پرت مي گي؟ اون كه همسن باباي من بود، چيزيشم نبود. چيزيشم نبود؟ خودم به حرف خودم شك مي كنم... نه اتفاقا مث خيليا چيزيش بود... سوال مسخره اي كردم... مث همه وقتايي كه خبر «رفتن» مي شنوم تو با خودم مي گم كه اي كاش كسي اينجا انتظارشو نمي كشيده، چون اون كه ديگه جاش راحته. پنج شنبه از اين كه واسه تشييعش بارون و آفتاب همزمان خودشونو مي رسونن خوشحال مي شم. امروز تو كافه قصد ندارم به احترامش سكوت برقرار كنم... كه اون از پي صدا بوده كه رفته. كاستاي دونوازيشو كه خاطره اش واسه سالها پيشه در ميارم. مي ذارم تو ضبط. وسط ِ «شورانگيز»ه . ![]() ***
چون قطعه اي كه اون دفعه ترانه زد (River Flows In U) احتمالا واسه خيليا
ناشناسه، مي خواستم امروز اونو بزنم يه كم راجع بهش حرف بزنم... اما...نمي زنمش اما همين قدر راجع بهش مي گم كه قطعه ي واقعا ساده ايه اما جزو معدود آهنگاييه كه همون حسي رو ايجاد مي كنه كه اسم قطعه مي گه. گرچه ملودي محدودي داره و آخراش از بس تكرار مي شه احتمالا مياد رو اعصاب. برا من تصوير آب شدن ريز ريز يخ رو تداعي مي كنه كه به مرور جوي باريكي مي شه ![]() ته نوشت: می دونم قرار بود لاک نگیرم اما اون بخش هایی که لاک گرفته شده اس، مال قبل اون توصیه است. + سپيد(مرخص) پنجشنبه 2 مهر1388
23:59 |
پاهاش رو روی زمین سنگ های پارک پس و پیش کرد. صدای خنده ی بچه ها توی محوطه ی پارک می پیچید. شاخه ی بید گردنش رو غلغلک داد. زیر لب گفت، نمی خوام بازی کنم. با خودش فکر کرد، رنگ های تند و شاد وسایل بازی با پس زمینه ی خاکستری و مه آلود پارک جور در نمی اومدن. رنگ ها و شکل ها توی ذهنش پیچ و تاب خوردن. کم کم تصاویر رو به روش تار شد هوا هم رو به تاریکی می رفت. صدای خنده بین هیاهوی باد گم شد. رفت طرف تاب ها و تاب خورد و تاب خورد و تاب خورد...خیسی صورتش خشک شد. باد بین شاخه های بید قهقهه می زد. اما اون جز سکوت آشنای همیشگی ش چیز دیگه ای نمیشنید...
آدم اگه نشنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای باد رو،صدای بارون،صدای رعد... یه صدایی داره می یاد...همون سکوت همیشگیه انگار...
بی خیال این موضوع،می رم یه چیزی بزنم.یه چیزی که نخوام خیلی موقع زدن بهش فکر کنم.تمرکز نخواد. اینجوری بهتره.چند دقیقه نت هامو توی ذهنم زیر و رو می کنم،تا بالاخره پیدا می شه.همیشه همین جوریه. "river flows in you" از "Yiruma" به درد هوای بارونی می خوره...
+ ترانه دوشنبه 30 شهریور1388
14:5 |
به خدا اومده بودم كه به عنوان سپس-نوشت بگم بالاخره بارون اومد و من بالاخره بعد از 3ماه و چند روز خوبم. بگم كه ناخوشی ها رو، برا چند ساعتم كه شده، بارون شسته، بگم... اما... اماشو ول كن... حالم خرابتر از اوني كه روزهای قبل بود، شد. و بارونم بند اومد. نيومدم به جونتون غر بزنم، صد سال سياهم گريه ی يه كافه دارو نخواهيد ديد... فقط اومدم ضبطو روشن كنم. من نمی ذارم رو چيز خاصی. خودش random می خونه. می رسه كه به Hello - Evanescence، گير می كنم... Repeat: Has no-one told you she's not breathing? hello, I'm in your mind, giving you someone to talk to... HELLO سپس ِ سپس نوشت!!! فك كنم كسي به خودمم نگفته باشه كه "She's not breathing" پس بي خيال ِ "She". اصلا خب چي كار كنيد حالا! واسه همين فونتشو ريز كردم كه از خوندنش منصرف شيد! تلخ نبودن بيشتر هنر می خواد به جان خودم! واسه همين دوباره برگشتم كه اين ترانه ی وامونده رو عوض كنم. خودم يه چيزی می زنم... سونات K9 Scarlatti. خيلی دوسش دارم.
ته ِ سپس ِ سپس نوشت: عجب پستی شد ايندفعه!! اونم با اين وضعيت كه عمرا بلاگا باز شه!
راستی خوب شد يادم افتاد. مثل اين كه بايد دوباره ياد آوری كنم كافه الان دو تا كافه دار داره. من و ترانه. جان من می خواهيد كامنت بذاريد نگاه كنيد ببينيد داريد رو كدوم مطلب و واسه كی كامنت می ذاريد. به خدا گيجی مفرط گرفتيم تو اين چند روز! خصوصی هم اگه داشتيد، بالاش بنويسيد ترانه يا سپيد. مربوط هر كی می شد، اون می خونه. با تشكر مديريت كافه + سپيد(مرخص) چهارشنبه 25 شهریور1388
15:9 |
|
|